|
شعر امروز-نقد شعر
|
در حوالي همين« فقط رد شدن»قدم زدم
با كمي خيال كه بال هايم را سوزاند
ونبودن هايي كه عاشقم كرد
و ساعتي كه غروب رانشان مي داد
از اول صبح تا آخرشب
در حوالي همين« شايد ها» قدم زدم
در انديشه ي فردايم
و به گفتگوي خويش با خويش دل بستم
و گفتگو مرا با ترديد تنها گذاشت
در حوالي همين«سوال هاي بي جواب » قدم زدم
دلم به حال خدا سوخت
ميان همين سوال هاي بي جواب گم شده بود
اي كاش نشانه اي
يا كورسوي فانوسي در اين دريا
خدا به خدا دلتنگ نيچه هاست
در حوالي همين« كه مي نويسم» قدم ميزنم
ساعت ها بر كاغذ سفيد
در انديشه ي امروزام
و خسته كه مي شوم
قدم زدن بهانه اي ست
در حوالي همين «بي تو بودن ها»
به دنيا آمدم در همين چند حوالي
زندگي كردم با كوچه هاي بن بست
و نشاني خانه ام را به باد دادم
« و صدايم را غلاف كردم به نشانه ي تسليم»
كه اينجا مرگ عصيان هاست.
پدرم مي گويد
تلخ مي گذرند روزهاي قهوه اي.
پدرم مي گويد
در مسير دوراني عمر
بيهوده مي رويند شاخ و برگ هاي آدمي
پدرم مي گويد
شايدايراني ام هنوز را
دفن همان زمستان بي بهار كرده ام
كه سردم است
ـ پدر تو كي دكتراي فلسفه گرفته كه ما يادِمون نيس
پدرم مي گويد
يكي نيس به اين ديويد كاپرفيلد بگِِه
اگه مردي بيا يه شبه برو تو ماه
تا مردم با انگشت اشاره نِشونِت بِدَن
من يه نفرُ ميشناختم كه رفت!!!
پدرم مي گويد
پست پيشتاز كه خيلي وقته اومده تو مملكت
ما هم كه قرار بود مسمتري بگير بشيم يه روزي
اما حالا قاصدك باد
هي قبض آب وُ برق مي ذاره لاي در!!!
پدرم مي گويد
اي پچه بازيا چيه ميشينين پشت كامپيوتر
هي اكشن
هي اكشن
هي اكشن
هر كدومِشَم كه خونِش تموم بشه دود ميشه ميره تو هوا
بالاخره يكي هم ميبره
ما يه عمر بازي بازي جنگيديم
هي تركش
هي تركش
هي تركش
هر كدومِمونَم كه خونِمون تموم ميشد مي رفتيم تو بهشت!!
اما آخرش شديم مساوي
يه غلط شما يه غلط من
ـ پدر تو كي ديوونه شده كه ما يادِمون نيس
پدرم مي گويد
رضا بالا غيرتن پاي ما رو از تو شعرت بكش بيرون
«گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي»
«دست بردار از اين در وطن خويش غريب»
«اهل كاشانم
روزگارم بد نيست»
«اين چه رازي ست
كه از چشم تو تا عمق وجودم جاري ست»
پدرم مي گويد
رضا بالا غيرتن پاي خودتَم از تو شعر بكش بيرون
«گنجشكك اشي مشي»
«ورور چرخ آتش است وُ
باران سرخ براده ي چاقو»
«اينك قصابانند بر گذرگاه ها مستقر»
«يوسفم
زندان به توان ابديت هاست
تا عزيز مصر شوي زليخا خواهد مرد
و پدرت چشمانش را براي هميشه خواهد بست»
ـ جلل خالق
پدر تو كي شاعردوست شده كه ما يادِمون نيس
پدرم مي گويد
تلخ مي گذرند روزهاي قهوه اي
من در آينده اي نه چندان دور
دور خواهم شد از/ دقيقه هاي كثيف
و قلبم را با تيك تاك زمين تنظيم خواهم كرد
و آن آرامش عجيب را كه سال هاست در به درم
به احتمال قوي خواهم يافت
يك متر زير همين زمين لعنتي
خاطراتم را كه واگويه كنم
- باز هم به احتمال قوي-
به مادرم الهام خواهد شد
روسري سياهش را عوض كند
با آبي گل گلي روزهاي عروسي برادر بزرگترم
بي سانسور هم كه فرياد بزنم
لااقل فرياد زده ام
اگر چه تا بي جواب بلوك سيماني
حقيقت تلخي نيست سكوت من
اينجا عين دمكراسي ست:
من به جاي خودم خوابيده ام
و كرم ها به جاي خودشان مي لولند
يك متر زير همين زمين لعنتي
ايراني ترم:
دستم به خاك هيچ سد سيوندي آلوده نخواهد بود
و خانه هاي گلي دودمانم را به تاراج آب نخواهم داد
حتي برهنگي رفتارم را
كسي نيست بارم بندي كند براي روز مبادا
تا عقده هاي سوسماريش را خالي كند
من در آينده اي نه چندان دور
دورازهياهوي بورس اوپك
- آنجا كه دلالانش شيره ي همين زمين لعنتي را
حراج بانك هاي سوئيس مي كنند-
آسوده خواهم بود
و اصلن خيال مي كنم
شاعر غزل هاي حافظ ام:
«جايي كه تخت و مسند جم مي رود به باد...
حاليا مصلحت وقت در آن مي بينم
كه كشم رخت به ميخانه تا يادم بره سنگ قبر شاملو رو چهار باره كه شكستن
تا يادم بره ضريح نا مقدس پيرمرد خنزر پنزري رو خيلي وقته كه دخيل بستن
و اصلن خيال مي كنم
هنوز هم مي شود بي تفتيش عاشق بود
بي حضور خفقان نفس كشيد
و به جاي خانه و خورشيد و چند پرنده
كه معلوم نيست اين همه سال مي روند ، مي آيند
تو دفتر نقاشي كودكيم
قيافه ي خدا رو مهربون كشيد
كه خيلي وقته در جهنمُ تخته كرده
و بازم خيلي وقته
داره دنبال ميوه ي ممنوعه مي گرده
من اصلن يادم رفته اينجا كجاست
حتي يك متر زير همين زمين لعنتي!
و احتمالات اونجوري كه دلت مي خواد از آب در نمياد
من اصلن يادم رفته
كنار يه مشت آدم خوابيدم كه منتظر خيراتن
كه توپستوي ذهنشون
نرسيده به جهنم دارن خودسوزي مي كنن
من اصلن يادم رفته
امروز چند شنبه س، پنج شنبه س؟
ننه جون ول كن فاتحه رو گلا رو آب بده
ای کاش نظراتتون رو دقیق برام بنویسید
كسوف شب پره بازان، طلوع خواهد كرد
خورشيد رگ وُ ريشه هايش را از زمين برخواهد چيد
سياهي
وسياهي
وسياهي
بشر به نيمه ي پنهان، سقوط خواهد كرد
چه اعتماد حقيري ست بين انسان ها
كلام در ميانه ي راه اسير دسيسه ها ست
وشايد از دوست نقابي مانده باشد
بر چهره ي وقيح نياز
خدا صداي خدا را، شنود خواهد كرد
و آيه ها كه زميني ست روزها سردند
با منطق ماشيني صفر وُيك
پشت چرخ دنده هاي لجوج
بي نور تر از هميشه ي اين قرن
شب از ميانه ي عالم، عبور خواهد كرد
«تلاطمي» ست جهان وُفريب در جريان
به سمت وُ سوي سرگيجه هاي مدام.
در انتظار ايستايي زمان
پُراند از هيچ «از تهي سرشار» آدم ها
وشاعري كه صدايش سكوت خواهد كرد
با توهستم من
تنها
كه سياه غزل هايم را حتي سپيد مي نويسم
و بر درد خنده مي زنم
و از رنج تنديس مهرمی سازم
گاهی خواب می بینم
كرم هاي ابريشم هنوزپروانه مي شوند!
بريز در خفقانم كمي صدا جانم
ترانه بعد ترانه ظهور خواهد كرد
اگر كه باز نباشي كنار دلتنگي ايم
تا روزهايت را با من قسمت كني
و من شب هايم را با فراموشي
دوباره حضرت آدم، هبوط خواهد كرد
جمله هاي معترضه
در كوچه هاي كور يقين دلخوشي نداشت
- چون گردباد حادثه ها سر به هيچ زد-
پا بر كوير تشنه ي بي خاصيت گذاست
سنگ صبور ثانيه هايش سراب بود
- فرياد گنگ خلوت روحش هميشگي-
فصل بلند زندگيش اضطراب بود
از سرنوشت يك دو قدم بيقرارتر
- چرخيدن به دور فلك بازي خداست-
رنگين ترين ترانه ي عمرش سياه تر
با فلسفه نشست به آوارگي رسيد
- گور خداي مرده ي خود را ولي نيافت-
مثل حباب در برهوت زمان دويد
قرن مدرن بمب اتم ايستگاه جنگ
- شكلي شبيه گرگ بيابان به خود گرفت-
لالايي تمام جهان bang bang bang
حالم داره از وزن وُ رديف به هم ميخوره
كم مونده قافيه ها رُ استفراغ كنم رو كاغذ
اگه قرص زير زبوني داشتم
فشارَمو ميبردم رو عصر حجر
بيست و يك براي من خيلي زياد ِ
اما قبلش بايد سرگيجه هام ُ چاپ كنم
مگه من چيم از ژان پل كمتر ِ
يا لااقل سر اين به اصطلاح مثنوي رُ به يه باليني بذارم:
لذات روزگار به چشمش فريب شد
- پشت چراغ قرمز مذهب نايستاد-
در امنتهاي يك شب برفي صليب شد
روزنه
در گیرودار ِ هراسناک« چرا»
تارسیدن به یقینی که یاوه نیست!!
«بودن یا نبودن»مرا به چالش کدام اندیشه
که نکشاند!؟
اگر چه در گردباد «هست»،
«پاک وُ ناپاک»مرا با سر به کدام در
که نکوفت!؟
ودریغ...
که نیافتم
تنهاامید
شاید آن فروغ ِ بامدادی ست
که نهایتِ «عروسک کوکی»را
ساعتی شماطه دار چهار بار بنوازد.
خاموش
تکلیفِ روز و شبم را چه کسی سرمشق داد؟
جای جمله های خوبِ پر ازرویا
روزی هزار بار«شب زنده داری جغد»
جای«زندگی در کوچه های آرام ِآبادی»
هر شب هزار بار«بی قراری ِگرگ»
دفتر دیکته پر از
ای کاش، خط تیره
ای کاش، خط تیره
ای کاش، خط تیره...
نقاشی،صفحه ی اول :
خانه، با خورشید
بیست صد آفرین!
صفحه ی دوم: خانه با مدادِ سیاه، بی خورشید
صفحه ی سوم:خانه، با خنجر بی در وُ پیکر
بیست، امضاء معلم ِ عربی!
زنگِ آخر جبر!
تکلیفِ روز و شبم را چه کسی سرمشق داد؟
بیتابم
چنگی های دلم
پنجه بر زخمه ی وجود می کشند:
تا صبح بوف کور می شوم
بیدار ِ
بیدار ِ
بیدار
و خواب پسکوچه های خورشید می بینم
ایمانم را
هزار شعله گرم نخواهد کرد
آنقدر که سرما به خود می پیچد از سرما
واز پسِ دیوار بندگی ام عصیان سرک می کشد
جستجو می کنم
خسته از «من» های دیگرم
زیر آوار آفتاب
در قیر شب
نشانی خانه ام را از بودا می گیرم
در حیاط کوچک پاییز
خون در رگ هایم زمستانی می کند
باد قاصدک های فریب را فرمان می دهد
امید به پوستین کهنه می بندم
وامدار زمینم
از قبیله ی لورکا
نسبم بی واسطه
به کاشفان فروتن شوکران می رسد
هوای ابری،چشمانم «آب»ی می شود
من
سمفونی ِ
مردگانم!
تكيه بر عصاي انديشه داده ام
زبانم فارسي
هميشه دلتنگ يك شعرخوب
بيقرار واژه هايي
كه عاشقانه از دل ها به دل ها پل مي زنند
اصالتم نه به خاك مي رسد نه به خون
وقتي نيچه ايراني ست ، گوته ايراني ست
وحتي افلاطون، زماني كه پيش پاي زرتشت
خدايان يونان را سر مي بريد
اصالتم نه به خاك مي رسد نه به خون
وقتي محمد آتش اهورايي را
الله نورالسماوات والارض ترجمه كرد
مسيح به حق صليب ميتراي مرا دزديد
علي عدالت مزدك را شهيد شد
كريسمس سروهاي تخت جمشيد را آذين بست
و بابا نوئل لباس موبد اوستايي پوشيد
اصالتم نه به خاك مي رسد نه به خون...
اي كاش تمام جنگ ها را خواب ديده باشم
و مرگ مردمانم را
و حمله ي آن ها كه تا آمدند
برادران خوبي از آب در نيامدند
اي كاش خواب ديده باشم
آزادي را زنداني
عدالت را فقير
شهامت را كاسه ليس نياز
بگذريم
قرار بود شعري عاشقانه باشد
و من بيقرار واژه هايي
كه از دل ها به دل ها پل مي زنند!!
اقتصاد شعر
بیا طور دیگری
تکلیف مان را روشن کنیم
شاید گره از کار پرنده هایی
که دور سرمان می چرخند باز شد
وکلاف های مغزمان
جوری که به قبای هیچ ننه قمری برنخوریم
زندگیبافی کردند!
مثلن روزی سه بار به حمام عمومی برویم
زیر آب داغ پوست از سر شاملو بکنیم
ومثل دلاک ها
افلاطون وُ سقراط وُ نیچه را
تا مغز استخوان شستشو بدهیم!
نامه های ری را را که می خوانیم
دور از چشم سید
خود را به کوچه ی علی چپ بزنیم
بگوییم باد یعنی
باد!
گندم وُ بابونه یعنی
گندم وِ بابونه!
وپاییز دست به داس
که اصلن بهاران در زمستان خودمان نیست!
شاعر آلزایمر دارد
خیلی چیزها را به یاد نمی آورد!
نامه ها اندام استعاره برتن تاریخ نیست!
گفتگوی لحظه هاست
با زنی که فراموشی او را ری را نام نهاده است
سنگ صبور نیست!
بیا طور دیگری
به اندازه ی تمام سکه های طلا شاعر باشیم
شاید سگ ها مشامشان را از بوی کوچه ی ما کج کردند
راحت
زندگی
کردیم!!!
...كجايي ام ؟
وطنم را به من نشان بده
بگو چه رازي ست
كه بيشتر از خلوت اتاقم
شب هاي دنج آسمان را دوست مي دارم!؟
ياد آور كدام خاطره ي فراموش شده ست
گفتگوي من وُ سكوت وُ جيرجيرك ها
هرشب در خلوت پردرخت خيابان
يا پرسه در خنكاي نمناك كوچه باغ ها!؟
اگر آواره نيستم چرا عاشق كولي هام؟
شايد تمام آوارگان برادران من اند
خواهران من اند
و زمين جزيره اي ست
در اقيانوس بي انتهاي نا آرام!
اشتباه نكن
حافظ نيستم كه بگويم
«منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست»
اگر از بهشت رانده شدم
چرا هر شب خواب جهنم مي بينم!؟
من قهرمان پارادوكسيكال ترين داستان كوتاه ام
با پاياني بسته به يك اتفاق كه هنوز نيفتاده ست!
و آغازي باز با سه نقطه(...)
و اين ها كه مي خواني
خيالبافي هايي ست كه دور از چشم نويسنده
با همان سه نقطه مي كنم!!!
« مطب خصوصی»
درهایی به درد
پنجره هایی رو به سیاهی
صبر سرریز ِ ثانیه های بی قراری
زنجیرش را برای من می بافد
عمویی که گرم ِ بازی ِ بچه هاست
لجن قی می کند قلم بر کاغذِ کاهی
ریسه می رود در دلم بوف کور
-بر هرچه زنده به گور-
بن بستِ نه تویی ست زندگی.
هذیانم را خرده نگیر
بیست وُپنج سال زیسته ام
تبِ شصت درجه را
شاید رسیده باشد
پنجا وُ هفت قرص ِ یکجا
سرما خورده باشم،
تجویز کن
دکتر.
از طبقه ی چندم هم که بیفتی
چهار دست وُپا افتاده ای
روی دیواری که نخ سِبیلت را گرو گذاشته اند
اصلن نمی خواهم بگویم سگ ها همیشه به جای خودشان از تو مایه گذاشته اند!
چشمانت برق می زند نور ِتند ِماشین های پرسرعت را
ولی حتمن خودت خواسته ای که دست وُپات
وسط خیابان
به اندازه ی سُم ِهیچ خری بزرگ نباشد!
وگرنه موش های موذی کجا وُ به پنجه هات پوست گردو کجا
بوی بد هم به مزاج خودت خوش نمی آید
که از هر طرف استخراج می شوی
همین حیوان های بی گناه بالا!
_از بسکه نجیبند!_
پشت پرده تو را از تو تحریم می کنند
خودت زیادی نازی
که برادران ما!
آنطرف تر از دریا
شب زنده داری شان را از هر طرف که بغلتند گربه ی ملوس ایرانی!!!
باز هم خدا را شکر
همین حیوان های بی گناه بالا از بسکه نجیبند!!!
در گیرودار ِ هراسناک« چرا»
تارسیدن به یقینی که یاوه نیست!!
«بودن یا نبودن»مرا به چالش کدام اندیشه
که نکشاند!؟
اگر چه در گردباد «هست»،
«پاک وُ ناپاک»مرا با سر به کدام در
که نکوفت!؟
ودریغ...
که نیافتم
تنهاامید
شاید آن فروغ ِ بامدادی ست
که نهایتِ «عروسک کوکی»را
ساعتی شماطه دار چهار بار بنوازد.
تاریخ تکرار نمی شود!!
بی شک
خورشید مرده بودآن زمان که ماه
نیمه ی پنهان ِ خویش را،
دستار بسته بود!!!
پروانه ها
سرابِ بهار را در برف ریز ِ زمستان
باور کردند!!!
دیگر برادرانت از کنار ِ چاه
جُم نمی خورند
و در خوابِ دوباره ی تاریخ
-برای ما-
گاو های گرسنه هی گاو های گرسنه می زایند
یوسُفم،
زندان
به توان ِ ابدیت هاست.
تا عزیز ِ مصر شوی
زلیخاخواهد مرد
وپدرت چشمانش را
برای همیشه خواهد بست.
« من یک نشخوار فلسفی»
بی اختیار، آمدم
بی میلی، به ماندنم
_ چشم باز نکرده شکنجه شدم
به جرم ِ نفس، نکشیدنم_
مادرم مرا مسلمان
وهر که هرچه بود همان زایید
گریه نیست گویای، رضایتم
حالا
« فکر می کنم»
« شک می کنم»
« حرف می زنم»
ٍِ
«آزادم»
«انسانم»
من، هستم
پس، هستم!!!
پاشنه ی آشیلم دردستِ اجبار است
به حکم ِ شکنجه محکوم ِ بودنم
تقدیر مسیر ِ ناگزیر ِ شدنم
وآآآآآی
سرم دارد منفجر می شود
هنوز،
خاک می خورند
لب هایم
بی خیال ِ این که
التماس کنم به مورچه ها
تا دست از سرم بردارند
بی خیال ِ این که تعجب کنم از گل ها:
مادرم کاشت برای دل خوشی اش
وگوشت خار شدند
بی خیال ِ این که ناراحت باشم از مرده شوی:
آبِ کافور در دهانم ریخت
و موهام را در آینه شانه نزد
بی خیال ِ سکوتِ زمان
بی خیال ِ سردی ِ زمین
هنوز
به خستگی ِ گورکَن
فکر می کنم.
روز که می شود اینجا شب است
نه شایدی
نه
بایدی ست
قرار نیست بیدار شدی
پنجره ای باز شود
در خلا رنگ ها
درد ِ رماتیسم را فراموش می کنم
گل ها را از ریشه می بینم
من به عمق ِ زیبایی نزدیک ترم!
وقتی کاری از تو ساخته نیست
شیبِ تمام ِ رودها
به خانه ی من است
_زمستان را می گویم_
شاعرانه ایزوگام می شوم:
«رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی ست!»1
خنکی ِ خوبی ست
از همه ی پتو های گنجه
چادر نماز ِخواهرم مانده
که گل هایش پریده اند
پنج شنبه ها
دوستان ِ کوچکم
روی اعصاب من راه نمی روند
وقتی مادرم از شیرینی فروشی کیک می خرد
و آدرس ِ هیچ اورژانسی به عفونت های من نمی رسد
شاعرانه درمان می شوم:
«گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است!»2
پلک که می زنم
چشم هایم را روی زمین می بینم
بلند که می شوم
سرم را زیر سقف
هر چه استخوانی تر شده ام
چادر نماز ِ خواهرم کثیف تر شده است
شاعرانه
صاحبِ قشنگ ترین خانه ی دنیا می شوم:
«اتاق ِ خلوتِ پاکی ست
برای فکر چه ابعادِ ساده ای دارد!»3
1،2،3 سهراب سپهری
« بعید لعنتی »
گردن گذاشتیم،
که لرزیده بود دست های موبدِ رسمی
برابر ِ نیزه وُ شمشیر.
پیمان بسته بود ماندن را ناچار،
به قیمتِ قربانی ِ همه چیز
پیش ِ پای خدای خشونت.
پسمانده های زنده به گوری
تا ایوان ِ خانه آمده بودبا سلام وُ صلوات.
زنان را زان پس زندگی ،
تجربه ی مکرر ِ جهنم بودبا«کفن ِ سیاه».
خوشی؟ دلخوشی،
از تکرار ِ بهشت های سفارشی
صبح
ظهر
شام
یادمان برده اند شادی های گذشته
سالروز ِ تولدها را
واز اسطوره ها تنها
سیاوشان ِ عرب را گریسته ایم
پیشکشی بود و پذیرفتنی به ناگزیر!